حافظ ایمانی از شاعران جوان کشورمان در مدح حضرت علی و به مناسبت شبهای قدر شعری سروده است.
این شعر که «علیّ الاهورا» نام دارد به شرح زیر است:
«از منتهای حدّ تصوّر
تا ابتدای نام بلندت
راهی هزار مرتبه شیریست
چون کهکشانِ مهرِ کمندت
معنا، گران و کلک من الکن
عهدی اگر عتیق شود عشق
حتّی اگر شهید نباشم
در خون خود عقیق شود عشق
****
انجیل؛ نامهایست که عیسی
از ارغوان عین تو نوشید
تورات؛ دفتری است که موسی
در کوه طور، نور تو را دید
روی تو روح کامل بدر است
نام تو در جلالت صدر است
در یاء تو یگانگی حق
در لام تو لیالی قدر است
این مور را ببخش که این کم
این چند بیت شعر پریشان
حتی به قدرِ ران ملخ نیست
در پیشگاه چشم سلیمان
این شعر اگر لبی به سبو برد
قدری به التفات تو بو برد
پس مهرباندلیر! نباید ـ
نام تو را بدون وضو برد
هر جا که بوی نام تو آید ...
گفتند بوی عشق لطیف است
گفتم بهشت میشود آنجا
حتی اگر مزار شریف است
بگذار در طلیعه میلاد
از مکّه تا دمشق برقصم
حالی به جنّ و انس ببخشم
تا پا به پای عشق برقصم
دیوار کعبه تاب نیاورد
از هم شکافت تا که بفهمد ـ
این خانه با خلیل چه میگفت؟
این زادگاه کیست که احمد ـ
مشتاق صبح آمدنش بود
تا سوره سوره نور بخواند
یا از صحف به قول مزامیر
داوودی از زبور بخواند
این کیست؟ این که عرش الهی
با کمترین اشارت دستش
میلرزد از شکوه شگرفش
هفتآسمان مشاهده، مستش
ای کعبه، ای مکعّب خاموش
در آن سه روزِ سُکر، چه دیدی؟
در جذبه هجوم ملائک
از شاهدان خود چه شنیدی؟
باری بگو، بگو که علی کیست؟
مرآت نورِ جلّ جلی کیست؟
در وتر و وحی و وصل ابدی که؟
در قابِ قوسِ غیبْ ازلی کیست؟
مجنونِ کیست میثم تمّار؟
مجذوب کیست یاسر عمّار؟
باری چه مردها که نرفتند
تنها به جرم عشق تو بردار...
ای لحم و نفس و جان محمّد
چشمان تو زبان محمّد
در لیلةالمبیت چه کردی؟
تنها نگاهبان محمّد!
ما یوسفیم در تبِ چاهت
مجروح ابروان سپاهت
ما را خروج میدهد از خویش
اشراق چشمهای سیاهت
نام تو اسم اعظم حقّ است
شمشیر قهر تو، دم حقّ است
خشنودیات رضای خداوند
خشم تو خشم ملزم حقّ است
تکبیر لافتایی حُسنی
تفسیر هلاتایی حُسنی
لَولاکْ ما خَلَقْتُ محمّد
یعنی که رونمایی حُسنی
ای فاتح همیشه خیبر
ای جانشین هر چه پیمبر
زمزم، زلال معرفت توست
ای ساقی صراحی کوثر
ای باب شهر علم رسالت
ابروی تو قسیم قیامت
ای جمع جاودانی اضداد
مولای ذوالفقار و کرامت
دُلدُلسوار گنبد افلاک
ای اوّلین امام عرفناک
هان ای ابوتراب ابوالعشق
یا نستعینُ نعبُدُ ایّاک!
ای شقشقیّهخوان صراحت
وی چشمه زلال فصاحت
باری جهان گرفت و غزل شد
حسنت به اتّفاق ملاحت
هفتاد چاه و رازِ تو این بس
هفت آسمان حجاز تو این بس
تیری چنین کشیده شد از پای
از خلسه نماز تو این بس
با این کرامتی که تو داری
ای مقتدای ماه و محرّم!
فردا بعید نیست ببینم
گشتی شفیع و منجی ملجم
قرآن بخوان حقیقت ناطق!
برخیز امام عاشقِ صادق!
افشای راز خلوتیان کن
ای داغ صدهزار شقایق!
حرفی بزن که چاه تو تشنهست
برخیز، قبلهگاه تو تشنهست
حیَّ علیالصّلوةِ تو میگفت
حیَّ علیالفلاح تو تشنهست
خورشید، برده سر به لوایت
تاریخ، سر نهاده به پایت
پیچیده در قلوبِ وَالاَبصار
مهتابِ روشنای صدایت
ای مصطفای نایب، علیجان!
ای نایب تو غایب، علیجان!
برگرد با سپاه ابابیل
ای مظهرالعجایب، علیجان!
برگرد ای دلاور مظلوم
بر دوش وحی، بتشکنی کن
بر چشمهای منتظرانت
اعجاز مصرِ پیرهنی کن
مولای آب و آتش و ایران
ای پیر پارسای دلیران
وی آیت همایی رحمت
ای پیشوای بیشه شیران
اِلّای لا ولا شدهام، هو
دُردیکش بلا شدهام، هو
در چلّه علیُّ الاهورا
مرتاض مرتضی شدهام، هو
مولیالموحدّین قریشی
خندق به کامِ بدر و جنون کن
صفّین و نهروان و جمل را
دریای پرتلاطم خون کن
والا تبار! حیدر کرّار!
بگذار ذوالفقار تو باشم
یکصد قَرَن اویس تو گردم
هفتاد اُحُد کنار تو باشم
دست مرا بگیر که بیتو
از دست میروم، نفسی نیست
غیر از ولایت تو و آلت
در من ولای هیچکسی نیست
****
آه ای خوارجان همیشه
از روی نیزه حکم نرانید
با پینه جبین جهالت
قرآنِ بیغدیر نخوانید
گوساله خرافهپرستان!
اسلام، دین زهد و ریا نیست
در روزه و نماز و دعاتان ـ
هر چیز هست، یاد خدا نیست
طفلی اگر یتیم بماند ـ
جان را به داغ تب بسپارد
طفلی اگر گرسنه، برهنه ـ
سر را به سنگ شب بگذارد
با دکمههای سر به سماوات
این برجهای تا یقه بسته
ای مارقین طاعت و عادت
یا در گِل ِ گناه نشسته
فردا در آن تقاص هلاکت
از بخششی سراغ نگیرند
چون آه کودکان علی هست
باشد که نهروانه بمیرند
بعد از علی که از سر اخلاص
با جهل و اهلتان بستیزد؟
بگذار اشک دانه خرما
از چشمهای نخل بریزد
****
خونابی از سکوت و خیانت
در کوچههای خالی کوفه
میرفت تا غبار بگیرد
دنیای بیخیالی ِ کوفه
آه این صدا صدای اذان است
نهجالبلاغه دلنگران است
این صوت قاریان مغنّی
یا شیون زمین و زمان است؟
محراب، صد شکافه خون شد
مشمول ِ عقدههای قرون شد
فُزْتُ وَ رَبِّ کعبه، سیهپوش
مسجد، شهید رقص جنون شد
هنگام رفتن تو اذان شد
خورشید، پشت ماه، نهان شد
بعد از تو عشق، روزه گرفت و
ماه شهادتت رمضان شد
دریا به صور، کوفته دف را
دریا! بریز اشک صدف را
ای کائنات، نوحه بخوانید
کشتند آفتاب نجف را ...»
نظرات ()شهادت مولی الموحدین حضرت امیراامومنین علی علیه السلام بر عموم مسلمانان تسلیت باد.
شهادت و وصیت امام على علیه السلام
علامه طبرسى گوید: على علیهالسلام شصت و سه سال زندگانى کرد، ده سال پیش از بعثت، و در سن ده سالگى اسلام آورد. و پس از بعثتبیست و سه سال با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم زندگانى کرد، سیزده سال در مکه پیش از هجرت در امتحان و گرفتارى به سر برد و سنگینترین بارهاى رسالت آن حضرت را به دوش کشید، و ده سال پس از هجرت در مدینه در دفاع از حضرتش با مشرکان جنگید و با جان خود او را از شر دشمنان دین نگاه داشت، تا آنکه خداى متعال پیامبر خود را به سوى بهشت انتقال داد و او را به بهشت آسمانى بالا برد و على علیهالسلام در آن روز سى و سه ساله بود، و بیست و چهار سال و چند ماه حق او را از ولایت غصب کردند و او را از تصرف در امور بازداشتند، و آن حضرت در این دوران با تقیه و مدارا مىزیست، و پنجسال و چند ماه خلافت را به دست گرفت و در این سالها گرفتار جهاد با منافقان از ناکثین و قاسطین و مارقین (اصحاب جمل و صفین و نهروان) بود چنانکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سیزده سال از روزگار نبوت خود را ممنوع از پیاده کردن احکام آن و ترسان و محبوس و فرارى و مطرود بود و نمىتوانستبا کافران به جهاد پردازد و از مؤمنان دفاع کند، سپس هجرت کرد و ده سال پس از هجرت با مشرکان به جهاد پرداخت و گرفتار منافقان بود تا خداوند او را به سوى خود برد…
آن حضرت در شب بیستیکم ماه مبارک رمضان سال چهل هجرى با شمشیر به شهادت رسید. عبدالرحمن بن ملجم مرادى شقىترین امت آخر زمان – لعنة الله علیه – در مسجد کوفه او را ضربت زد .
حسن و حسین علیهم السلام به امر آن حضرت مراسم غسل و تکفین او را عهدهدار شدند و بدن شریفش را به سرزمین غرى در نجف انتقال دادند و شبانه پیش از سپیده صبح در همان جا به خاک سپرده شد. حسن و حسین و محمد پسران آن حضرت علیهالسلام و عبدالله بن جعفر رضى الله عنه وارد قبر شدند و بنا به وصیتحضرتش اثر قبر پنهان گردید. این قبر پیوسته در دولتبنىامیه پنهان بود و کسى بدان راه نمىبرد تا آنکه امام صادق علیهالسلام در ولتبنىعباس آن را نشان داد. (۱)
وصیت امام على علیهالسلام در بستر شهادت
هنگامى که ابن ملجم – که خدا لعنتش کند – او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسین علیهمالسلام چنین فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مىکنم و اینکه در طلب دنیا بر نیایید گرچه دنیا در طلب شما برآید، و بر آنچه از دنیا محروم ماندید اندوه و حسرت مبرید و حق بگویید و براى پاداش (اخروى) کار کنید و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.
شما دو نفر و همه فرزندان و خانوادهام و هر کس را که این نامهام به او مىرسد سفارش مىکنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح میان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: «اصلاح میان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»
خدا را خدا را درباه یتیمان در نظر آرید، هر روز به آنان رسیدگى کنید و حتى یک روز دهان آنان را خالى نگذارید و مبادا در حضور شما تباه شوند.
خدا را خدا را درباه همسایگان در نظر دارید، که آنان سخت مورد سفارش پیامبرتان هستند، پیوسته به همسایگان سفارش مىکرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.
خدا را خدا را درباره قرآن یاد کنید، مبادا دیگران به عمل به آن بر شما پیشى گیرند.
خدا را خدا را درباره نماز یاد کنید که آن ستون دین شماست.
خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان یاد کنید، تا زنده هستید آن را خالى و (خلوت) نگذارید; که اگر این خانه متروک بماند دیگر مهلت نخواهید یافت.
خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان یاد آرید، و بر شما باد به همبستگى و رسیدگى به یکدیگر، و بپرهیزید از قهر و دشمنى و بریدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنید که بدانتان بر شما چیره مىشوند آن گاه دعا مىکنید ولى مستجاب نمىگردد.
اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بینم که به بهانه اینکه امیرالمؤمنین کشته شد دستبه خون مسلمانان بیالایید; هش دارید که به قصاص خون من جز قاتلم را نباید بکشید; بنگرید هر گاه که من از این ضربت او جان سپردم تنها به کیفر این ضربتیک ضربتبر او بزنید و این مرد را مثله نکنید. (۲) چرا که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که مىفرمود: «از مثله کردن بپرهیزید گرچه با سگ هار باشد.» (۳)
از وصیت دیگر آن حضرت پیش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصیت من به شما آن است که چیزى را با خدا شریک مسازید، و به محمد صلى الله علیه و آله و سلم سفارش مىکنم که سنت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را به پادارید و این دو چراغ را افروخته بدارید، و تا از جاده حق منحرف نشدهاید هیچ نکوهشى متوجه شما نیست. من دیشب یار و همدم شما بودم و امروز مایه عبرت شما گشتهام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بیامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختیار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا میعادگاه من است، و اگر بخشیدم بخشش مایه تقرب من به خدا و نیکویى براى شماست; پس شما هم ببخشید «آیا نمىخواهید که خدا هم شما را ببخشاید؟» (۴) به خدا سوگند هیچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسید که آن را ناخوش دارم، و نه هیچ وارد شوندهاى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوینده آبى بودم که به آب رسیده، و طالب چیزى که بدان دستیافته است; «و آنچه نزد خداستبراى نیکان بهتر است» (۵) و (۶)
از این که فرمود: «به خدا سوگند هیچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسیده که…» معلوم مىشود که امام علیهالسلام پیوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مىبرده و مىدانسته است که آنچه پیامبر راستگوى امین صلى الله علیه و آله و سلم به او خبر داده ناگزیر فراخواهد رسید چنانکه قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و – بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و دیگران – مىفرمود: «شقىترین این امت از چه انتظار مىبرد که این محاسن را از خون این سر سیراب سازد؟» و بارها مىفرمود: «به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سیراب خواهد کرد.»
یک معجزه
زمخشرى در «ربیع الابرار» از اممعبد آورده است که گفت: «روزى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وضو گرفت و در پاى درختخاردار خشکیدهاى در نزد ما آب دهان افکند و آن رختسبز شد و میوه داد و در زمان حیات آن حضرت ما از میوه آن شفا مىجستیم… اما سپس از پایین به بالا خشک شد و خار رویید و میوههایش ریخت و سبزى و تازگى آن از میان رفت. در این حال بود که ما از شهادت امیرالمؤمنان على علیهالسلام باخبر شدیم. و دیگر میوه نداد و ما از برگ آن بهرهمند بودیم و پس از چندى صبح کردیم و دیدیم که از ساقه آن خونى تازه مىجوشد و برگ آن هم خشک شده است. در همین حال خبر شهادت حسین علیهالسلام به ما رسید و درختبه کلى خشک گردید.» (۷)
پى نوشتها:
(۱)تاج الموالید / ۱۸٫
(۲)مثله کردن: بریدن انگشت و بینى و گوش و دیگر اعضاى کسى.
(۳)نهج البلاغه، نامه ۴۷٫
(۴)اقتباس از آیه ۲۲ سوره نور.
(۵)اقتباس از آیه ۱۹۸ سوره آل عمران.
(۶)نهج البلاغه، نامه ۲۳٫
(۷)تاریخ الخمیس، باب هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم.

نظرات ()و اما مسئولیت شیعه یا مسئولیت ما :
مسئولیت ما که شیعه علی هستیم و به آن افتخار می کنیم،
مسئولیت ما که شیعه علی هستیم و دنیا ما را به جهت امیرالمؤمنین شناخته است که :
(و معروفین بتصدیقنا إیاکم)
مسئولیت ما که شیعه علی هستیم و خدای را بر تمسک به ولایت امیرالمؤمنین حمد می کنیم:
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه أمیرالمؤمنین
آیا همین افتخار و اعتقاد و تمسک ما را بس است و دیگر مسئولیتی بر دوش ما نیست؟
پس علی وار بودن، علی وار زیستن و علی وار مردن چه می شود؟
آیا همین که بگوییم علی به عثمان بن حنیف که از خواص اصحاب اوست فرموده شما نمی توانید مثل من عمل کنید و اینکه امام سجاد زین العابدین در مقابل زهد و عبادت امیرالمؤمنین احساس عجز می کنند، اینکه امام باقر (ع) می فرماید: از ما معصومین هم هیچ کس توان انجام دادن اعمال علی (ع) را ندارد، آیا برای توجیه بی مسئولیتی ما کافی است؟
پس فرمایش علی (ع) چه می شود، که می فرماید :
إن لکل مأموم إماماً یقتدی به
هر پیروی را امامی است که به او اقتدا می کند و از او پیروی می نماید.
علی (ع) خود پاسخ ما را داده است و پس از ذکر سیره خود و ذکر اینکه شما توانایی چنین عمل کردنی را ندارید، می فرماید :
و لکن أعینونی بورعِ و إجتهادِ و عقهِ و سدادِ
اما با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری دهید.
پس سخن در این نیست که ما یا جامعه ما بتواند خود را همگون و همسان با علی بن ابیطالب کند. سخن در پیدا کردن سمت و جهت حرکت است،یعنی :
مسئولیت ما و جامعه شیعی و علوی ما قرار گرفتن در سمت وسویی است که به علی (ع) منتهی می شود.
مسئولیت ما قرار گرفتن در جبهه ای است که علی (ع) علمدار اوست. پس اگر جامعه ما جامعه ای شیعی و حکومت ما حکومتی علوی است،با توجه به بارزترین شاخصه های امیرالمؤمنین در دوران حکومتش، مسئولیت فعلی ما چیست؟
1- تلاش جهت برقراری عدالت اجتماعی و تبدیل آن به فرهنگ ملی
عدالت اجتماعی یعنی یکسان بودن نظر و نگاه حکومت نسبت به آحاد مردم در مقابل قانون، امتیازات و برخوردها از یکسو و یکسان بودن حرکت و نگاه و اشاره مسئولین از بالاترین رده ها تا پایین ترین رده ها در پرداختن به مشکلات مردم از سوی دیگر. یعنی اینکه همه مردم جامع احساس کنند که به طور یکسان از برکات نظام اسلامی بهره مند می گردند و برای رسیدن به چنین مرتبه ای باید هیچ یک از اصول و ارزشها تحت الشعاع ملاحظه کاری و شخصیت افراد صاحب نفوذ قرار نگیرد. و البته همین عدالت امیرالمؤمنین بود که موجب شد کسانی که صاحب نفوذ بودند نتوانند او را تحمل کنند و در پایان هم (قتل فی محراب عبادته لشده عدله). گر چه توده های مردم از عدالت امیرالمؤمنین مسرور بودند اما متاسفانه به علت ضعیف بودن قدرت تحلیل مردم، افراد صاحب نفوذ برافکار مردم اثرمی گذاشتند و آنها را به انحراف و مخالفت می کشیدند.
پس مسئولیت ما اجرای عدالت در هر مقام و منصب به مقدار توان و طاقت است.
باید عدالتی را که می شود اجرا کرد ، به اجرا در آورد و برای رسیدن به آن ، مردم باید معنای عالت را بفهماندن تا عدالت به صورت یک فرهنگ در آمده و قابل تحمل شود و مردم برای رسیدن به آن تلاش کنند.
2- علاج بیماریهای اساسی جامعه اسلامی از طریق زهد علوی
اگر چه اکثریت مردم زمان امیرالمؤمنین کسانی بودند که از لذتهای دنیا محروم بودند، اما امیرالمؤمنین همچنان بر زهد تأکید می کرد و خطابش در این تأکید با متمکنین و ثروتمندان جامعه بود. امروز هم اکثریت مردم ما از یک سری امکانات اولیه زندگی محرومند، اما برخورداران از امتیازات دنیا، همچنان هم مورد خطاب کلام مولا علی (ع) می باشند و کسانی که مسئولیت دولتی دارند،بار مسئولیتشان سنگین تر است.
اجرای این دو سیره، مسئولیتی است که در پیش روی همه ماست.
امیرالمؤمنین این دو مشعل را روشن کرده است تا همه تاریخ را روشن کند و اگر کسانی سرپیچی کنند خودشان ضرر خواهند دید.
چرا که :
نام علی ، یاد علی و درس علی در تاریخ فراموش نخواهد شد.
نظرات ()وای علی کشته شد
شیر خدا کشته شد
اللهم العن من قتل علی ابن ابیطالب ع
نظرات ()داستان سیّد جواد کربلائى و پیرمرد مستضعف سنّى.
داستانى را حضرت سیّدنا الاعظم و استادنا الاکرم علّامه طباطبائى نقل میفرمودند که بسیار شایان توجّه است.
فرمودند: در کربلا واعظى بود به نام سیّد جواد از اهل کربلا و لذا او را سیّد جواد کربلائى مىگفتند. او ساکن کربلا بود ولى در ایّام محرّم و عزا میرفت در اطراف، در نواحى و قصبات دور دست تبلیغ میکرد، نماز جماعت میخواند، روضه میخواند و مسأله میگفت و سپس به کربلا مراجعت مینمود.
یک مرتبه گذرش افتاد به قصبهاى که همه آنها سنّى مذهب بودند، و در آنجا برخورد کرد با پیرمردى محاسن سفید و نورانى، و چون دید سنّى است، از در صحبت و مذاکره وارد شد، دید الان نمىتواند تشیّع را به او بفهماند؛ چون این مرد ساده لوح و پاک دل چنان قلبش از محبّت افرادى که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگى ندارد و شاید ارائه مطلب نتیجه معکوس داشته باشد.
تا در یک روز که با آن پیرمرد تکلّم مینمود از او پرسید: شیخ شما کیست؟
(شیخ در نزد مردم عادى عرب، بزرگ و رئیس قبیله را گویند) و سیّد جواد میخواست با این سؤال کم کم راه مذاکره را با او باز کند تا بتدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.
پیرمرد در پاسخ گفت: شیخ ما یک مرد قدرتمندى است که چندین خان ضیافت [1] دارد، چقدر گوسفند دارد، چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چقدر عشیره و قبیله دارد.
سیّد جواد گفت: بَه بَه از شیخ شما چقدر مرد متمکّن و قدرتمندى است!
بعد از این مذاکرات پیرمرد رو کرد به سیّد جواد و گفت: شیخ شما کیست؟
گفت: شیخ ما یک آقائى است که هر کس هر حاجتى داشته باشد بر آورده میکند؛ اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشى و او در مشرق عالم، اگر گرفتارى و پریشانى براى تو پیش آید، اسم او را ببرى و او را صدا کنى، فوراً به سراغ تو مىآید و رفع مشکل از تو میکند.
پیرمرد گفت: بَه بَه عجب شیخى است! شیخ خوب است اینطور باشد، اسمش چیست؟
سیّد جواد گفت: شیخ علىّ دیگر در این باره سخنى به میان نرفت مجلس متفرّق شد و از هم جدا شدند و سیّد جواد هم به کربلا آمد.
امّا آن پیرمرد از شیخ علىّ خیلى خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود.
تا پس از مدّت زمانى که سیّد جواد به آن قریه آمد، با عشق و علاقه فراوانى که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند، و با خود مىگفت: ما در آن روز سنگِ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام مىکنیم، ما در آن روز نامى از شیخ علىّ بردیم و امروز شیخ علىّ را معرّفى مىکنیم و پیرمرد روشندل را به مقام مقدّس ولایت أمیر المؤمنین علیه السّلام رهبرى مىنمائیم.
چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد، گفتند: از دار دنیا رفته است.
خیلى متأثّر شد، با خود گفت: عجب پیرمردى! ما در او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم.
حیف، از دنیا رفت بدون ولایت، ما میخواستیم کارى انجام دهیم و پیرمرد را دستگیرى کنیم، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنى نیست، إلقاءات و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.
بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدّت متأثّر شدم.
به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او بَرید.
فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدایا ما در این پیرمرد امید داشتیم چرا او را از دنیا بردى؟ خیلى به آستانه تشیّع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت.
از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم. من شب را در همانجا استراحت کردم؛ چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم درى است وارد شدم، دیدم دالان طویلى است و در یکطرف این دالان نیمکتى است بلند، و در روى آن دو نفر نشستهاند و آن پیرمرد سنّى نیز در مقابل آنهاست.
پس از ورود، سلام کردم و احوالپرسى کردم، دیدم در انتهاى دالان درى است شیشهاى و از پشت آن باغى بزرگ دیده میشد.
من از پیرمرد پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: اینجا عالَم قبر من است، عالم برزخ من است و این باغى که در انتهاى دالان است متعلّق به من و قیامت من است.
گفتم: چرا در آن باغ نرفتى؟
گفت: هنوز موقعش نرسیده است؛ اوّل باید این دالان طىّ شود و سپس در آن باغ رفت.
گفتم: چرا طىّ نمىکنى و نمیروى؟
گفت: این دو نفر معلّم من هستند. این دو، دو فرشته آسمانیند آمدهاند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتى ولایتم کامل شد میروم؛ آقا سیّد جواد! گفتى و نگفتى (یعنى گفتى که شیخ ما که اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند جواب میدهد و به فریاد میرسد اسمش شیخ
علىّ است؛ امّا نگفتى این شیخ علىّ، علىّ ابن أبى طالب است.) بخدا قسم همینکه صدا زدم: شیخ علىّ بفریادم رس، همینجا حاضر شد.
گفتم: داستان چیست؟
گفت: چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند
: مَنْ رَبُّکَ وَ مَنْ نَبیُّکَ وَ مَنْ إمامُکَ؟
من دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه مىخواستم پاسخ دهم به زبانم چیزى نمىآمد، با آنکه من اهل اسلامم، هر چه خواستم خداى خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم به زبانم جارى نمىشد.
نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند، من بیچاره شدم، بیچاره به تمام معنى، و دیدم هیچ راه گریز و فرارى نیست؛ گرفتار شدهام.
ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتى: ما یک شیخى داریم که اگر کسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن، فوراً حاضر میشود و رفع گرفتارى از او میکند.
من صدا زدم: اى شیخ علىّ به فریادم رس!
فوراً علىّ بن أبى طالب أمیر المؤمنین علیه السّلام حاضر شدند اینجا، و به آن دو نکیر و منکر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست، او از دشمنان ما نیست، اینطور تربیت شده، عقائدش کامل نیست چون سعه نداشته است.
حضرت آن دو ملک را ردّ کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقائد مرا کامل کنند، این دو نفرى که روى نیمکت نشستهاند دو فرشتهاى هستند که به امر آن حضرت آمدهاند و مرا تعلیم عقائد مىکنند.
وقتى عقائد من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طىّ کنم و از آن وارد آن باغ گردم.
[1] خان ضیافت: به معناى مهمانسراست که در میان أعراب مشهور است، که با این خانها از هر کس که وارد شود خواه آشنا و خواه غریب پذیرائى میکنند.
منبع: معاد شناسى، ج3، ص: 109.
نظرات ()علی ابن اسباط میگوید: زمانیکه امام موسی کاظم سلام الله علیه دیدند مهدی عباسی رد مظالم می کند و حقوق غصب شده را به صاحبان حق بر می گرداند، به مهدی عباسی فرمودند :
- چرا حق غصب شده ی ما را بر نمی گردانی؟
مهدی عباسی گفت:
- حق شما چیست؟
حضرت فرمودند:
- فدک.
مهدی عباسی گفت:
- حد آن را برای من مشخص کنید تا آن را به شما برگردانم.
حضرت فرمودند:
- حد اول آن کوه احد و حد دیگرش عدیش مصر، حد سوم آن سیف البحر و حد آخرش دومه الجندل است.
مهدی عباسی با تعجب پرسید:
- تمام اینها؟
حضرت پاسخ دادندد:
- بله.
یعنی حضرت موسی بن جعفر سلام الله علیه به مهدی عباسی فهماند که:
غصب فدک برابر بود با غصب خلافت رسول الله و اگر کسی بخواهد فدک را بر گرداند باید خلافت بر تمام سرزمین های اسلامی را برگرداند.(1)
ابوبکر با جعل حدیث از پیامبر، فدک را از تصرف جبهه ی علی به در آورد و با توجه به وسعت عظیم و درآمد بسیار زیاد فدک جبهه ی علی را ضعیف کرد و از نظر اقتصادی آن ها را در مضیقه گذاشت. جالب است بدانید ابوبکر با جعل حدیث ( نحن معاشر الانبیاء لا نورث) فدک را به ظلم از مالکیت حضرت فاطمه خارج کرد در حالی که در آن زمان فقط او و عمر این حدیث را از پیامبر شنیده بودند!! حضرت در مقابل او به آیاتی از قرآن استدلال کرد ولی وای به روزی که جهل و قصاوت به هم در آمیزد. ابوبکرامروز در بیت پیامبر مدفون است. انگار موقع دفن این آقا هیچ کس یادش نمی آمد که پیامبر گفت:
نحن معاشر الانبیاء لا نورث
ما گروه انبیاء ارث نمی گذاریم.
(1) کافی جلد 1 ص 543 ، بحار الانوار جلد 48 ص 156، عوالم العلوم فاطمه الزهرا جلد 2 ص 773
نظرات ()همان چشمه ی شیر و ماء و یقین
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه من است
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هرآنکس که در جانش بغش علی است
ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیکی ات پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی
نظرات ()
اندیشه امام علی (ع)، سیره امام علی(ع)، شیعه امام علی (ع)، نهج البلاغه، غدیر، امام علی (ع) در قرآن و سنت، امام علی (ع) از
نظرات ()