غدیر

توسط شرمنده یاس
نویسنده : pooya andish - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 
قصه باد و شقایق قصه ای است ناتمام ....!!!

 

شب عروسی شان بود...پیوند بهشتیان...نشسته بود کنار عروس آسمانی اش و بایدحرفی میزد.
گفت بانو...از زمینیان بگو...بانو گفت...آنقدر که چیزی از اسرار زمین جا نماند...مهربانم،از آسمان بگو... و نازنینش آنقدر از آسمان گفت که اهالی آسمان هم از اسرار نادانسته عرش خدا حیران شدند ...
او گفت بگو وبانوی بهشتی گفت ... گفت و گفت تا ملکوتیان هم به تسبیح افتادند...مرد آسمانی بلند شد ... سربه زیر و عرق شرم بر پیشانی قدم برداشت ... از حجره بیرون رفت ...آ
ن مهربان پیامبر، دست بر شانه های غیرتش نهاد ... کجا می روی داماد خوبی ها ... فرمود : ای رسول رحمت ... الحق که این فرشته آسمانی همان کوثری است که خدا به محبوبش هدیه داد ... از زمین پرسیدم جواب داد ...از آسمان پرسیدم جواب داد ...

انگار سالها قبل از زمین در آسمانها بوده است ...ای بزرگ آسمان و زمین... ترس دارم لایق این کوثر رحمت نباشم ... بیم دارم شایسته این ریحانه بهشت نباشم ...
ودستان پیامبر(ص) دوباره بر روی شانه های غیرت الله نشست و زمزمه ای گوش امیر دلهای عالم را نوازش داد ...علی جانم ! اگر تو نبودی هیچ همتایی را لیاقت همتایی کوثر خدا نبود ...
و علی با گونه هایی سرخ از شرم وارد حجره مهربانی ها شد ...
این بار بانویش آغاز کرد... ای امیر زمین و آسمان ... سوالی دارم ... بپرس نازنین بهشتی ام
 ...
سوال من از آسمان و زمین نیست که خود می دانم بر زمین از زمینیان و به آسمان
از آسمانیان دانا تر و آگاهترینی ... ای مرد خوبی ها که شانه هایت تا ملکوت می رود... به من بگو ... شنیده ام برای عروسی مان سپرت را فروخته ای؟
سرش را به زیر انداخت ... آنقدر که انگار آسمان به زمین رسید ...گفت: آری نازنینم ... بهای سپرم پیشکش عروسی با تمامی بهشت شد ...
و زهرا(س) از جا بلند شد ... بوی آسمان در زمین پیچید ...علی جانم... بدان اگر برای من و عروسی مان سپرت را فروختی ... از این به بعد خودم سپر بلای تو خواهم بود ... تا جان دارم و عشق در سینه ام می تپد ... 

.
.
.
۹سال گذشت ....  یک نفر داشت می نوشت:

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید  ......  گل تاب فشار در و دیوار ندارد

مرد آسمانی دستانش بسته ... بانوی بهشتی پهلویش شکسته ... غنچه ای در وجودش نشکفته ... فضه را به یاری خواند... نشد ! فریاد برآورد : یا ابتاه ! گریه امانش نداد  ... افتاد کنار همان در نیم سوخته .... دری که ... !

در بهشت ... همان دری که محل رفت و آمد ملائک بود ... همان دری که حریم برترینهای خلقت بود ... مگر در بهشت را هم آتش میزنند ؟ بیاید ببینید که چگونه قلدران شهر به سرسلامتی بانوی دو عالم آمدند ...ای نامحرمان ! به یاد دارید پدرم را ... پیامبرتان را میگویم!منم تنها دخترش ! به یاد دارید که گفت : فاطمه پاره تن من است ... هر کس او را بیازارد مرا آزرده و هر کس مرا بیازارد خدا را آزرده است ...در کلام خدایتان نخواندید اجر رسالت چه بود ...؟؟؟ شاید فاطمه ذوی القربی نبود ؟ یا مودت را جز این معنا  نبود؟؟ آتش و نوازشی مهربان با تازیانه های کینه ...گونه هایی نیلی ...و مسمار که به نشانه محبت نقشی به سینه ریحانه دو عالم انداخت ...

یاس پرپر رفت و سندی بر جای ماند برای همه تاریخ ...برای غربت همیشه علی (ع) .... نشانی یاس کجاست ؟؟؟ آری امانتگاه یگانه یادگار پیامبر خاتم !

قصه باد و شقایق قصه ای است نا تمام !!! تا مهدی (عج ) بیاید !  

                                                                                            "اللهم عجل لولیک الفرج "

یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 8:51 توسط شرمنده یاس
آدرس وبلاگ:
http://www.radepayeyas.blogfa.com/post-203.aspx

 
comment نظرات ()